تبليغاتX
پشت در زندگی
دوباره دل هوای با تو بودن کرده نگو این دل دوری یه عشقتو باور کرده
چرا پس همه جا تاریک است؟؟؟
 
خانه ام بی آتش

دستهایم بی حس و نگاهم نگران

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس

این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!

راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...

پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد  خرد شده!

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...

می توانی تو از این دنیای وحشی بنویس!

من دگر خسته شدم..

راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!

اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده  زیباییست؟! رنگ مرگ عشق آبیست؟

می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ

بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس

بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!

هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..

صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت

جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟

کاغذت می سوزد؟

من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا

این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب

من دگر خسته ام از این تب و تاب .
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 12:59 PM  توسط الی | 
روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت مي كرد.خدا گفت:

چيزي از من بخواهيد.هر چه كه باشد شمارا خواهم داد.سهمتان را از هستي طلب كنيد،زيرا خدا بسيار بخشنده است.

هركه آمد و چيزي خواست.يكي بالي براي پريدن.ديگري پايي براي دويدن.يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشمان تيز.يكي دريا را انتخاب كرد و ديگري آسمان را.

در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت:خدايا من چيز زيادي از هستي نمي خواهم.نه چشمان تيز و نه جثه اي بزرگ،نه بالي و نه پايي.نه آسمان را و نه دريا را.تنها كمي از خودت را به من بده.

                  و خدا كمي نور به او داد

                                              نام او كرم شب تاب شد

خدا گفت آنكه نوري با خود دارد بزرگ است حتي اگر به قدر ذره اي باشد و تو همان خورشيدي كه گاهي زير برگ كوچكي پنهان مي شوي.و به ديگران گفت:

اين كرم كوچك بهترين را خواست،زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.

هزاران سال است كه بر دامن هستي مي تابد.وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند اين همان چراغي است كه روزي خداوند به كرم كوچكي بخشيد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 5:22 PM  توسط الی | 

بسان رهنورداني كه در افسانه ها گويند
گرفته كولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خيزران در مشت
گهي پر گوي و گه خاموش
در آن مهگون فضاي خلوت افشانگيشان راه مي پويند
ما هم راه خود را مي كنيم آغاز
سه ره پيداست
نوشته بر سر هر يك به سنگ اندر
حديقي كه ش نمي خواني بر آن ديگر
نخستين : راه نوش و راحت و شادي
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادي
دوديگر : راه نميش ننگ ، نيمش نام
اگر سر بر كني غوغا ، و گر دم در كشي آرام
سه ديگر : راه بي برگشت ، بي فرجام
من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟
تو داني كاين سفر هرگز به سوي آسمانها نيست
سوي بهرام ، اين جاويد خون آشام
سوي ناهيد ، اين بد بيوه گرگ قحبه ي بي غم
كي مي زد جام شومش را به جام حافظ و خيام
و مي رقصيد دست افشان و پاكوبان بسان دختر كولي
و اكنون مي زند با ساغر مك نيس يا نيما
و فردا نيز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما
سوي اينها و آنها نيست
به سوي پهندشت بي خداوندي ست
كه با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاك افتند
بهل كاين آسمان پاك
چرا گاه كساني چون مسيح و ديگران باشد
كه زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان
پدرشان كيست ؟
و يا سود و ثمرشان چيست ؟
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم
به سوي سرزمينهايي كه ديدارش
بسان شعله ي آتش
دواند در رگم خون نشيط زنده ي بيدار
نه اين خوني كه دارم ، پير و سرد و تيره و بيمار
چو كرم نيمه جاني بي سر و بي دم
كه از دهليز نقب آساي زهر اندود رگهايم
كشاند خويشتن را ، همچو مستان دست بر ديوار
به سوي قلب من ، اين غرفه ي با پرده هاي تار
و مي پرسد ، صدايش ناله اي بي نور
كسي اينجاست ؟
هلا ! من با شمايم ، هاي ! ... مي پرسم كسي اينجاست ؟
كسي اينجا پيام آورد ؟
نگاهي ، يا كه لبخندي ؟
فشار گرم دست دوست مانندي ؟
و مي بيند صدايي نيست ، نور آشنايي نيست ، حتي از نگاه
مرده اي هم رد پايي نيست
صدايي نيست الا پت پت رنجور شمعي در جوار مرگ
ملول و با سحر نزديك و دستش گرم كار مرگ
وز آن سو مي رود بيرون ، به سوي غرفه اي ديگر
به اميدي كه نوشد از هواي تازه ي آزاد
ولي آنجا حديث بنگ و افيون است - از اعطاي درويشي كه مي خواند
جهان پير است و بي بنياد ، ازين فرهادكش فرياد
وز آنجا مي رود بيرون ، به سوي جمله ساحلها
پس از گشتي كسالت بار
بدان سان باز مي پرسد سر اندر غرفه ي با پرده هاي تار
كسي اينجاست ؟
و مي بيند همان شمع و همان نجواست
كه مي گويند بمان اينجا ؟
كه پرسي همچو آن پير به درد آلوده ي مهجور
خدايا به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده ي خود را ؟
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم
كجا ؟ هر جا كه پيش آيد
بدانجايي كه مي گويند خورشيد غروب ما
زند بر پرده ي شبگيرشان تصوير
بدان دستش گرفته رايتي زربفت و گويد : زود
وزين دستش فتاده مشعلي خاموش و نالد دير
كجا ؟ هر جا كه پيش آيد
به آنجايي كه مي گويند
چوگل روييده شهري روشن از درياي تر دامان
و در آن چشمه هايي هست
كه دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين بال شعر از آن
و مي نوشد از آن مردي كه مي گويد
چرا بر خويشتن هموار بايد كرد رنج آبياري كردن باغي
كز آن گل كاغذين رويد ؟
به آنجايي كه مي گويند روزي دختري بوده ست
كه مرگش نيز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاك ديگري بوده ست
كجا ؟ هر جا كه اينجا نيست
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم
ز سيلي زن ، ز سيلي خور
وزين تصوير بر ديوار ترسانم
درين تصوير
عمر با سوط بي رحم خشايرشا
زند دیوانه وار ، اما نه بر دريا
به گرده ي من ، به رگهاي فسرده ي من
به زنده ي تو ، به مرده ي من
بيا تا راه بسپاريم
به سوي سبزه زاراني كه نه كس كشته ، ندروده
به سوي سرزمينهايي كه در آن هر چه بيني بكر و دوشيزه ست
و نقش رنگ و رويش هم بدين سان از ازل بوده
كه چونين پاك و پاكيزه ست
به سوي آفتاب شاد صحرايي
كه نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي
و ما بر بيكران سبز و مخمل گونه ي دريا
مي اندازيم زورقهاي خود را چون كل بادام
و مرغان سپيد بادبانها را مي آموزيم
كه باد شرطه را آغوش بگشايند
و مي رانيم گاهي تند ، گاه آرام
بيا اي خسته خاطر دوست ! اي مانند من دلكنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي فرجام بگذاريم

(مهدی اخوان ثالث)

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 4:35 PM  توسط الی | 

دوباره دعوا شده

بازم صدا می آد.آخه دارن داد می زنن.

انگار اونجا بودم

سه نفر بودن.یکیشون داشت میگفت کسی دوستت نداره.هیچ کس از تو خوشش نمی آد.اون یکی داشت گریه می کرد.پیرمردو پیرزن بودن.انگار بچشون بود.

اما چرا اینقدر جوون؟

معلوم بود خیلی داره غصه می خوره

خیلی داره زجر می کشه!اما انگار نه انگار!؟!؟

پیرمرده یه جوری نگاش می کرد انگار داره از گریه کردن و زجر کشیدنش لذت می بره

احساس می کرد چقدر به پناه یه پدر نیاز داره!

اما پدر پیر فقط از اشک ریختنش لذت می برد

احساس بی پناهی می کرد

پیرزن بی وقفه فریاد می کشید

و اون...

هنوز بیست سالشم نبود اما تلخی طعم زندگی رو چشیده بود

غصه هایی رو که شاید اگه بقیه ی هم سن و سالاش حس کنن زیر بارش بشکنن

احساس می کرد پیر شده

اومد تو اتاقش.احساس می کرد صدای گریش دنیارو برداشته.اما هیچ کس نمی خواست به غمش اهمیت بده.

مثل همیشه بالشش خیس اشک بود

مثل همیشه احساس می کرد غصه هاش تمومی نداره

و مثل همیشه حس کرد خدای مهربون بالای سرشم نمی خواد صداشو بشنوه

حالا دیگه از همه ی دنیا متنفر بود

 

                                          شماها بهش بگید کجا صبوری می فروشن؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 5:17 PM  توسط الی | 

به نام اهوراي پاک که کورش ها را آفريد. آرش از کوه دماوند وطن را نگريست و صدا زد: کورش! مام ميهن تنهاست ، نکند بار دگر رنج سکندر بيند و هزاران کورش.... و هزاران آرش..... اي آريايي در انتظار کدامين سوار سفيد پوشي که تو را به سرزمين آرزوهايت برساند ، نشسته اي !؟ به سرزمين کورش ايمان بياور که اينجا بهشت ماست...

با نگرشي نو و در مقابل حرکت انيران ما نيز سال نو خود را با نام فرزانگان ايراني و در نخستين گام نام کورش بزرگ نام گذاري مي کنيم تا از فرهنگ پاک و مقدسمان در مقابل هجوم تازه تازي تباران جلوگيري نماييم.

سال 3745 بهديني برابر با 1386 خورشيدي را به نام کورش بزرگ ، اولين نگارنده منشور آزادي حقوق بشر مي ناميم ، اين مطلب را برداشت کرده و در تارنامه هاي خود قرار دهيد و به همه ايراندوستان خبر دهيد.

           دوستان اینو برای همه بفرستید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 7:49 PM  توسط الی | 
روزی که خوب گذشته باشه خواب راحتی هم با خودش می آرههمان طور که یک زندگیه خوب مرگ راحتی به دنبال داره.

زندگی که خوب بگذره طولانی هم به نظر می آد.

آسان تر آن است که همان اول مقاومت کنی تا اینکه بخواهی آن آخر جلوی چیزی بایستی.

می دانم خیلی از چیزهایی که الان به درد نخور به حساب می آیند بعدها کار خواهند کرد.

موانع نمی توانند بر من پیروز شوند هر مانعی در مقابل یک تصمیم سر سختانه تسلیم می شود.

پشتکار نمی تواند آغاز شود مگر اینکه پشتکار داشته باشی.

عشق ترس و شهرت.اینها را روی سه تا سنگ بنویس.

کسی که دیگران را آزار می دهد از شر خودش در امان نخواهد بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 10:26 PM  توسط الی | 
هروقت دلت گرفت ؛
 هروقت آسمون برات مثل همیشه آبی نبود ؛
هر وقت احساس کردی داری زیر بار مشکلات خورد میشی ؛
هروقت حس کردی دیگه به درد هیچ کاری نمیخوری ؛
هروقت حس کردی که خیلی بی مصرف و پوچی ،
هروقت حس کردی خیلی تنها شدی ،
 
                                       به اون بالا نگاه کن .
 
ته دلت با اون خلوت کن . اونی که همیشه همراهته ، ولی تو نمی بینیش .
اونی که همیشه مراقبته ولی تو بی خبری .
اونی که طاقت نمیاره تو یه گوشه غمگین بشینی .
اونی که فقط صفتش بخششه و سراسر صفاست .
به اونی فکر کن که برات بارون میفرسته تا تو زیر بارون قدم بزنی و تازه بشی .
به اونی فکر کن که هر روز رنگ آسمونو عوض میکنه تا برات یکنواخت نباشه
به اونی فکر کن که نمیزاره تنها بمونی .
از اون بخواه .
فقط از اون کمک بگیر .
به چیزهای قشنگی که برات هدیه فرستاده فکر کن .
به پدر و مادر و دوستای خوبت .
 
                                           ببینم چند وقته به چشمای مادر و پدرت خیره نشدی ؟        
 
چند وقته که صورتشونو نبوسیدی ؟
چند وقته که صداشون نکردی ؟
چند وقته که تنهایی  رو خودت برای خودت ساختی ؟
                                        
                                       بی حرکت نشستی !!
 
که چی بشه ؟
تا کی؟
تا خودت نخوای هیچوقت تغییری نمیکنی
تا خودت نخوای که به مشکلات غلبه کنی هیچ کس نمیتونه کمکت کنه .
پاشو .
یه یاعلی بگو و آستین هاتو بالا بزن .
پاشو به دورو برت خوب نگاه کن .
اینهمه قشنگی .
اینهمه زیبایی .
اینهمه کسانی که میتونی حداقل تنهاییتو با اونها قسمت کنی .
اما تو نمی خوای .
تو میخوای فقط یه گوشه کز کنی و بگی این سرنوشت منه ؟
سرنوشت توی دستای من و توست .
سر نوشت با همت خودمون رقم زده میشه .
پاشو . وقت داره میگذره .
عمر رفته برای هیچ کس بر نگشته و برای تو هم هیچ وقت بر نمیگرده .
به مشکلات نیشخند بزن قبل از اینکه توی چنگالش اسیر بشی .
دستتو محکم به ریسمانی که خدا برات میفرسته گره بزن .
نترس
برو جلو
هر وقت از هر چیز ترسیدی برو سمتش .
برو توی دلش . ایتطوری دیگه ترس برات معنی نداره .
فقط بجنب .
                                              
                                            وقت کمه .
 
اما اگه بخوای و همت کنی توی این وقت کم خیلی هم وقت زیاد میاری .
فقط پاشو .
زودتر .
 
+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 2:24 PM  توسط الی | 

بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است...                                                            


                                                  ! ـخدایا! خستـه ام، نمـیتوانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم

                                                             ـبنده ی من! قبل از خواب این سه رکعت را بخوان...

 ـخدایا!سه رکعت زیاد است!                                                                                               

                                 ـبنده ی من! قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو

<<<یا الله>>>                          

ـ خدایا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم

میپرد!

 ـبنده ی من! همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

 ـخدایا! هوا سرد است و نمـیتوانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم!

 ـبنده ی من! در دلت بگو یا الله، ما نماز شب برایت حساب میکنیم....  

بنده اعتنایی نمیکند و مـیخوابد....

 ـملائکه ی من! ببینید من این قدر ساده گرفته ام، اما بنده ی من

خوابیده است. چیزی به اذان صبح نمانده است، او را بیدار کنید، دلم

برایش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...

. ـخداوندا! دو بار او را بیدار کردیم، اما باز هم خوابید

ـملائکه ی من! در گوشش بگویید پروردگارت، منتظر توست

ـپروردگارا! باز هم بیدار نمـیشود!

اذان صبح را مـیگویند، هنگام طلوع آفتاب است

... ـای بنده! بیدار شو، نماز صبحت قضا مـیشود

خورشید از مشرق سر برمـی آورد.

خداوند رویش را برمـیگرداند.

ملائکه ی من!ایا حق ندارم که بااین بنده قهر کنم؟

 

خدای مهربونم..... با منم قهری.....؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 11:36 AM  توسط الی | 

پيرمرد در طول زندگي مشترك خود آرزوي شنيدن يك جمله كوتاه «دوستت دارم» از زبان همسرش را داشت. روزي كه براي عمل جراحي قلبش آماده مي شد، همسرش بي اختيار به او گفته بود « عزيزم خيلي دوستت دارم» آخرين آزمايشات نشان داده بود كه پيرمرد ديگر نيازي به عمل قلب ندارد

+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 11:22 AM  توسط الی | 

بي كس و بي پناه مرا به دادگاه زمينيان مي برند

گناهم چيست؟

عشق آسمانيم

مرا به قتلگاه مي برند به جرم انتخاب تو از ميان همه ي حاضران دنيا

مرا به ديار بي كسي تبعيد مي كنند

به جرم گريه هاي شبانه ام براي نبودن تو

به مجازات قلب شكسته ام كه ميزبان عشق توست

مرا به طناب هجر مي آويزند به گناه اينكه همراه دلم چشم انتظارت بودم

خوشي هايم را به تاراج مي برند

و به خيالشان همه ي اينها تاوان بي تابي هاي من است

قلبم را از وجودم مي ستانند و به يغما مي برند

و بي خبرند كه آن قلب من نيست

غافلند

و نميدانند قلبم كه هيچ همه ي وجودم چندي پيش به تو ارزاني شده

اين موجودات دوپا با دهكده ي عشق بي گانه شدند

جانم را مي گيرند

و مي پندارندكه عشق من پايان يافت

و نمي دانند روحم به سوي

تو پر كشيده و در آغوشت آرام يافته است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 1:16 PM  توسط الی | 
خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم . اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.

I am thankful for the husband who snoser all night, because that means he is healthy and alive at home asleep with me

____________ _________ _________ _________ _
خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند.

I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street
____________ _________ _________ _________ _
خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.

I am thankful for the taxes that I pay , because it means that I am employed .
____________ _________ _________ _________ _
خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.

I am thankful for the clothes that a fit a little too snag , because it means I have enough to eat
____________ _________ _________ _________ _
خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.

I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard
____________ _________ _________ _________ _
خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.

I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning , because it means I have a home
____________ _________ _________ _________ _
خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.

I am thankful for the parking spot I find at the farend of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation
____________ _________ _________ _________ _
خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.

I am thankful for the noise I have to bear from neighbors , because it means that I can hear
____________ _________ _________ _________ _
خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.

I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear
____________ _________ _________ _________ _
خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.

I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive
____________ _________ _________ _________ _
خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.

I am thankful for being sick once in a while , because it reminds me that I am healthy most of the time
____________ _________ _________ _________ _
خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.

I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for them
____________ _________ _________ _________ _
خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر
Thanks God Thanks God Thanks God

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1385ساعت 11:57 AM  توسط الی | 

دلم گرفته آسمون، نمی تونم گریه کنم

شکنجه می شم از خودم، نمی تونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه ها، رو سینه من اومده

آخ داره باورم می شه، خنده به مانیومده

دلم گرفته آسمون، از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی، یه عمر که دربه درم

حتی صدای نفسم، می گه که توی قفسم

 من واسه آتیش زدنت، یه کوله بار شب بسم

دلم گرفته آسمون، یه کم من و حوصله کن

نگو که از این روزگار، یه خورده کمتر گله کن

من و به بازی می گیرن، عقربه های ساعتم

برگه تقویم می کنه، لحظه به لحظه لعنتم

آهای زمین، یه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تا آروم بگیره، یه آدم شکسته تن

آهای زمین، یه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تا آروم بگیره، یه آدم شکسته تن

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 دی1385ساعت 11:11 AM  توسط الی | 
ديشب در مبان انبوه سکوتي که تنهاييم را پر کرده بود به کودکي هايم بازگشتم ! دويدن ها و نرسيدن ها ... اشکها و لبخندها ... دست نوازش پدر ... گرمي آغوش مادر دعواهاي کودکانه با خواهر کوچکترم و همان رجزخواني ها براي برادربزرگم ياد آن شعراي حافظ و اميد مادر که هميشه مي گفت تا شقايق زندست زندگي بايد کرد ! بي صدا ... بي ريا ... لبخندي گوشه لبم نقش مي بندد و من از ديدنش بي نصيب . لبخند کمرنگترشد و من تازه توانستم آن را حس کنم ... کم کم بزرگ شدم و در تمام لحظه هاي شلوغ بواقع من تنهاترين ثانيه ها را سوزاندم . فريادي خاموش در عمق گلوي هميشه در بغض غرقم ! سکوت را مي شکند و اولين بلور... اولين اشک و هزارمين آه و صد افسوس...!

+ نوشته شده در  شنبه 16 دی1385ساعت 2:42 PM  توسط الی | 
امروز صبح وقتي از خواب برخاستي تو را تماشا کردم و اميد داشتم که با من حرف خواهي زد، فقط در چند کلمه و يا از من به خاطر چيزهاي خوبي که ديروزدر زندگي تو اتفاق افتاد تشکر خواهي کرد.اما تو سرگرم پوشيدن لباس بودي.


هنگامي که مي خواستي از خانه بيرون بروي، مي دانستم که مي تواني چند دقيقه اي توقف کرده و به من سلام کني، اما تو خيلي سرگرم بودي.


فکر مي کردم که مي خواهي با من سخن بگويي، اما تو به سوي تلفن دويدي و با يکي از دوستانت تماس گرفتي تا از چيزهاي بي اهميت بگويي. من با صبر و شکيبايي، در تمام مدت روز تو را نگاه مي کردم و تو آنقدر مشغول بودي که به من چيزي نگفتي.


موقع خوردن ناهار متوجه شدي که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمي با من حرف مي زنند،اما تو چنين کاري نکردي.



باز هم زمان باقي است و اميدوارم که تو سرانجام با من حرف بزني. به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که کارهاي زيادي براي انجام دادن داري.


هنگام خوابيدن گمان کردم که خيلي خسته اي.بعد از گفتن شب بخير به خانواده سريعا به سوي رختخواب رفتي و خوابيدي. مهم نيست ، شايد نمي دانستي من هميشه آنجا با تو هستم. من ، بيش از آنکه تو بداني، صبر پيشه کردم ، من حتي مي خواستم به تو بياموزم که چگونه با ديگران صبور و شکيبا باشي.


من ، به تو عشق مي ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزني.



چقدر مکالمه يک طرفه و يکجانبه سخت است!!!!
بسيار خوب، تو يکبار ديگر از خواب برخاستي و من نيز يکبار ديگر فقط براي عشق به تو منتظر خواهم ماند. به اين اميد که امروز مقداري از وقتت را به من اختصاص دهي …





روز خوبي داشته باشي .
" دوست تو، خدا "
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 دی1385ساعت 12:29 PM  توسط الی | 
من هماني هستم که به تنهايي تو را دوست دارم

من همانی هستم که تو را فقط برای خود می خواهم

من همانی هستم که تمام عمرم را باقی خواهم ماند

بر پیمانی که با تو بستم باقی خواهم ماند

تنها من

عزیزم ,عشق سرشار از ناگفتنی ها می باشد

پریشانی و حسادت و دلتنگی و گرمی

از من می پرسی که چگونه به تو حسادت می کنم

در حالیکه قلب تو به من آموخت که حسود باشم

هنگامیکه من با تو هستم جهان زیباتر می شود

هوای عشق تو , زندگی من را در یک آن دگرگون کرد

قلب من معنای عشق را نمی دانست

و اگر که تو نبودی هیچ وقت ارزش عشق را نمی فهمید

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 5:0 PM  توسط الی | 

در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت در را شکستی ! بیا تو .ا

در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم ! ا

و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است .ا

دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم .ا

دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر شد .ا

دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود .ا

دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد .ا

زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد .ا

دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما میمردی ! ا

مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد .ا

پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا ..... ! ا
+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 4:54 PM  توسط الی | 
حس تازه اي در قلب تو در حال افزون شدن است

و تو هر وقت که به من نگاه مي کني دچار اين حس مي شوي

تو گرفتار من هستي و همیشه به من فکر مي کني

و دلت بسيار براي من تنگ مي شود و جانت را براي من فدا مي کني

من نمي خواهم که تو حرفي به من بزني

حرفي که باعث شود قلب من از شدت مهرباني و عشق آب گردد

تنها کلمه دوستت دارم از زبان تو کافيست

اين کلمه وجود من را به آتش مي کشد

قلب تو در کنار من به مرز ديوانگي مي رسد

حتي نگاه چشمان تو نيز همچون ديوانگان مي شود

برای تو سخت است كه حتي براي یک لحظه مژه برهم بگذاری

اگر که لحظه ای سپری شود و تو در آن به چشمان من ننگری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1385ساعت 6:0 PM  توسط الی | 


لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند, تصوير مي کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.
روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود.
کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند, دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي, گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند, نسخه برداري کرد.
وقتي کارش تمام شد گدا, که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود, چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد, و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل, پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز روًيايي داشتم, هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم!."
"مي توان گفت: نيکي و بدي دورروي يك سكه

هستند همه چیز بسته به این است"


  که هر کدام کي سر راه انسان قرار بگيرن        

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1385ساعت 5:50 PM  توسط الی | 
لالا نخواب تنها می مونم... کمک کن قدر چشماتو بدونم... چرا چشمات پَر خشم عزیزم...مگه من مثله اون نا مهربونم ...لالا نخواب ماه و نگاه کن... من اسفند و میارم تو دعا کن... بگو برگرده پیشه ما بمونه... کتاب حافظ بردار نگا کن... لالا نخواب سرما تو راه... همیشه عمر خوشبختی کوتاه... میگ با یه فرشته اون و دیدن دروغه جون به دریا اشتباهه... لالا نخواب تلخه جدایی... کمر خم میشه زیر بی وفایی... تو بیدار باش همه تو خواب نازن... برای کی بخونم پس لالایی... لالا نخواب تنهایی درده... اگه طولانی شه مثل یه درده.... اگه چشم انتظار باشی که هیچی... دروغ میگی به دل که بر می گرده... لالا نخواب اشکت زلاله مثل بارون پای نخل وصاله... من و تو هم شب و هم قلب و کشتیم... ولی اون چی چقدر اون بی خیاله... لالا نخواب دنیا خسیسه واسه کم آدمی خوب می نویسه... یکی لبهاش تو خوابم غرق خندس ...یکی پلکاش تو خوابم خیس خیسه... لالا نخواب عاشق یه سیبه همیشه سرخ و تب دارو غریبه... لالا نخواب اینجا سیاهی ست... پر اما تو تنگه غصه ماهی اونیکه ماهارو بیدار نگه داشت الهی خواب باشه حالا الهی... لالا نخواب تا اونن بخوابه... بشین انقدر تاخورشید بتابه... زمونی که یقین کردن بیدار شد... بخواب بایاد عزیزی که تو خوابه... لالا بخواب بیداره حالا دیگه باید بخوابی پس لالا بخواب دیگه تو می تونی بخوابی... ببین دیگه خورشید اومد بالا یه بالا... لالا اینم بود سرنوشتم... این از امروزم و این از گذشتم... نمی خوابم تا تو برگردی یک روز... منم خواب و واسه اون روز گذاشتم... نمی خوابم تا تو برگردی یک روز... منم خواب و واسه اون روز گذاشتم.........

این شعرو از بلاگ ویستار گذاشتم

با اجازه آقا محمود

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1385ساعت 5:45 PM  توسط الی | 

وقتی کسی تو قلبته حاضری دنيا بد بشه

فقط اونی که عشقته، عاشقی رو بلد باشه

قيد تموم دنيا رو به خاطر اون می زنی

خیلی چیزا رو می شکنی تا دل اونو نشکنی

حاضری که بگذری از دوستای امروز و قديم

اما صداشو بشنوی شب از ميون دوتا سيم

حاضری قلب تو باشه پیش چشم های اون گرو

فقط خدا نکرده اون یه وقت بهت نگه برو

حاضری هرچی دوست نداشت به خاطرش رها کنی

حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی

حاضری حرف قانونو ساده بذاری زیر پات

به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب با وفات

وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی

حاضری دنيا رو بدی فقط یه بار نگاش کنی

به خاطرش داد بزنی، به خاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی، حتی رو برگ زندگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 2:45 PM  توسط الی | 
حالا دیگه تورو داشتن خیاله

دل اسیر ارزوهای محاله

غبار پشت شیشه میگه رفتی

ولی هنوز دلم باور نداره

حالا راه تو دوره دل من چه صبوره

کاشکی بودی و میدی زندگیم چه سوت و کوره

اسمون از غم دوریت حالا روزو شب می باره

دیگه تو ذهن خیابون منو تنها جا می ذاره

خاطره مثل یه پیچک میپیچه رو تن خستم

دیگه حرفی که ندارم

دل به خلوت تو بستم

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 6:26 AM  توسط الی | 
خدايا تو کجايي؟

 تو اين شبهايي که من دلم به وسعت تمام اسمونت گرفته

 مگه تو با من قهري ؟

هر وقت دلم ميگرفت هر وقت اشکام از دل سيرم ميريخت مطمئن بودم تو با مني

 ولي الان چي؟ خدايا وجودتو حس ميکنم

 اما دورچرا ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 3:54 PM  توسط الی | 
در شروع فصل سرد

     من به خود گفتم به فردا فکر کن

             گرم خواهی ماند تو

                      و یقین خواهی دید تابش یک فصل نو

                                ان زمان بگذشت و اکنون را ببین

                                      سردی بهمن در تمام پیکرم جاری شدست

                                               فکر فردا از دلم خالی شدست   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 10:46 AM  توسط الی | 
چشم هميشه بايد توش اشک باشه ، وگرنه ميسوزه .

يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه مي شکنه .

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه .

يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه .

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه .

يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمي چسبه .

يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره .

يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه .

يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه .

يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه .

يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز

يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشي ، يه قلب پاک

يه ديوار استوار ، فقط يه جا معني داره ، جايي که :

چشماي اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم

جفتت کبوتر عاشقي مثل من باشي ، شنونده آواز قشنگت من باشم

لباي کوچيکت رو من خندون کنم ، نقاش دفتر خاطراتت من باشم

پاکي قلبت رو با سلامت عشقم معني کنم

و فقط از اينکه به من تکيه مي کني احساس مسئوليتم بيشتر ميشه .

احساس ميکنم بزرگ شدم چون الان فقط مال خودمي

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 9:11 PM  توسط الی | 
حال من بد نيست ؛ غم کم مي خورم

کم که نه ! هر روز کم کم مي خورم

آب مي خواهم ؛ سرابم مي دهند

عشق مي ورزم ؛ عذابم مي دهند

در ميان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده ي مردم شدم

بعد از اين با بي کسي خو مي کنم

هر چه در دل داشتم رو مي کنم

درد مي بارد چو لب تر مي کنم

طالعم شوم است باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام

راه دريا را چرا گم کرده ام ؟

من نمي گويم که با من يار باش

من نمي گويم مرا غم خوار باش

روزگارت باد شيرين ! شاد باش

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

هيچ کس دست مرا وا کرد ؟؟‌ نه

فکر دست تنگ ما را کرد ؟؟ نه

هيچ کس از حال ما پرسيد ؟؟ نه

هيچ کس اندوه ما را ديد ؟؟ نه

چند روزي هست حالم ديدنيست

حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم

گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يک غزل آمد که حالم را گرفت :

"
ما ز ياران چشم ياري داشتيم

خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 9:3 PM  توسط الی | 
از اینجا که پر از غمه خسته شدم

                                                                      میخوام برم قلبمو که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم

موندن هرگز خداحافظ دیگه می رم

                                                                        اگه یه روز دردای دنیا بریزه تو قلب من

 ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من

                                                                        من میمیرم

 دیگه می رم

                                                                         خداحافظ دیگه رفتم

 پایان ثانیه منم هرجایی ساعت ببینم عقربه هاشو میشکنم

                                                                          حتی نشد واسه یه بار من بدیامو خوب کنم

 خورشید و کشتم که دیگه خودم بجاش غروب کنم

                                                                           دل می سوزه ازم نخواه بیشتراز این اسیر این قفس باشم 

 هیچی نمونده از دلم خواکستر دو آتیشم

                                                                            ریزه ریزه دل می سوزه خسته شدم دلم گرفته این روزا

 غم خونه کرده تو صدام

                                                                              بارون غصه انگاری میباره تو ترانه هام

 عاشق بودم خسته شدم

                                                                              خسته شدم دیگه میرم

 گریه نکن دل بیا بریم از عشق دیگه نگیم

                                                                               درد عشقی که کشیدیم جز خدا به کسی نگیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 9:2 PM  توسط الی | 
ميگن كه عشق مال خداست
ميگن،عشق اصلي بي رياست
ميگن اگه عاشق شديم
بدونيم اون كار خداست
ميگن اگه كسي تو عشق
عهد و شكست ،پاش ننشست
خدا خودش سزاشو داد
زودي به خاك غم نشست
اما نميدونم چرا
خدا سزات و نميده
سزاي بي وفاي تو
عهد شكني تو نميده

شايد به خاطره اينه
هنوز تو رو دوست دارمت
هنوز نمي خوام كه تو رو
خار و زليل ببينمت
انگار دلم منتظره
چشمام خيره به دره
سيلي به گونم ميزنم
يه وقتي خوابم نبره


+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 9:1 PM  توسط الی | 
امروز اولین روزه که من نوشتن وبلاگمو شروع کردم

راستش هنوز خودمم نمیدونم چی می خوام توش بنویسم

اما میدونم باید بنوسم

شاید از خودم و مشکلات مسخرم گفتم

شایدم نه

اما امیدوارم شما دوستای خوبم منو کمک و همراهی کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1385ساعت 1:55 PM  توسط الی | 

من اورا رها کردم


تا او خود را دريابد


و چقدر سخت است عزيزترينت را رها کني


اما من آنقدر اورا دوست دارم


که اورا رها ميخواهم براي هميشه


رها از تمامي بندها و زنجيرها


هرچند که او هيچگاه در بند من گرفتار نبود


چرا که من خود اينگونه خواستم


وهيچگاه به خاطر هميشه بودن با او براي او بندي نساختم


اما او...

در بند خود گرفتار بود


اي کاش از خود رها شود


همانگونه که من با او از بند خود رها شدم

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1385ساعت 12:54 PM  توسط الی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
هرکه با پیش سلامی در اول صبح
هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری
هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظه ی کار
لقمه نان گوارایی از راه حلال
وخدا حافظی شادی در اخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
در رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی ست...
------------------------------------------------
من دلـم می خواهد
خانه ای داشته باشم بر دوست
كنج هر دیوارش
دوست هایـم بنشینند آرام
گل بگو
گل بشنو
هر كسی می خواهد- وارد خانهً پر عشق و صفایـم گردد
یك سبد بوی گل سرخ به من هدیه كند
شرط وارد گشتن - شستشوی دلهاست
شرط آن داشتن - یك دل بیرنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می كوبـم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم : ای یار
خانهً ما اینجاست
تا كه سهراب نپرسد دیگر
خانهً دوست كجاست ؟


پیوندهای روزانه
بررسي مسايل جنسي
يادداشت هاي شخصي دكتر احمدي نژاد
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم شهریور 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
پیوندها
خودت رو لايق زندگي بدون و بخون
پليم
افتاب امد دلیل افتاب
ناقس عشق
سوته دلی
شکوه تنهایی2
شکوه تنهایی
قصر قفس
شیطونی نکن
یک زن
سکوت شب
ویستار
اشک سرما
مسافر کوچولو
مستقیم....!!دربست
نوشته های قیچی شده(نریمان)
پسرک تنها
نتوان به گريه شست خط سرنوشت را
زير بارون گريه كردم تا تو اشكامو نبيني
گلهاي باغ زمستاني من
داروهای دوپینگ و بدنسازی
خداي آسمان ها
يادداشت هاي يك عاشق
چرت و پرت ها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان